سینماسینما، فرهاد خالدی نیک:

ژانر بیوگرافی یا زندگی نامه ای از گونه های مهم و محبوب در سینمای جهان محسوب می شود که همواره کنجکاوی برانگیز و جالب توجه می نماید. هرچه در سینمای جهان توجه به ساخت فیلم های مربوط این ژانر مورد توجه تهیه کنندگان و مخاطبان سینما بوده است،سینمای ایران دچار فقر شدید در ساخت و تولید فیلم های بیوگرافیک یا اتوبیوگرافیک است که این موضوع می تواند دلایل مختلف فرهنگِ،سیاسی یا اجتماعی داشته باشد. حالا اما با ساخت “غلامرضا تختی” سینمای ایران نیز صاحب یک فیلم زندگی نامه ای آبرومند شده است. نویسنده فیلنامه اثر و البته بهرام توکلی در مقام کارگردان،روایت قصه دوران کوتاه اما پرفراز و نشیب جهان پهلوان تختی را بر عهده یک گزارشگر یا خبرنگار ورزشی می گذارند. خبرنگاری که سعی می کند زوایای پنهان و پیدای دوران زندگی تختی (از کودکی تا اوج موفقیت و روزهای پایانی عمر) را مورد توجه قرار داده تا مخاطب را به شناخت افزون تری از اسطوره برساند. توکلی در نمایش دوران کودکی تختی،تصویری به شدت سیاه از محله های پائین شهر و روابط نه چندان دوستانه میان آدم های آن روزگار ارائه می دهد. نمایشی که فارغ از تطابق یا عدم تطابق آن با واقعیات،از منظر کارگردانی جالب توجه می نماید به طوریکه می تواند مخاطب کمتر آشنا و علاقه مند با آن فضاها را جذب و با فیلم همراه کند. این چنین است پرداختن به دوران نوجوانی و جوانی تختی و چگونگی ورود وی به عرصه کشتی که از منظر دراماتیک و به لحاظ جذابیت های بصری تاثیربرانگیز می نماید. به خصوص صحنه های مربوط به تنهایی تمرین کردن های تختی در مسجد سلیمان که به خوبی بر تنهایی و غریبی تختی تاکید می کنند. نوعی تنهایی پرهیاهو که گویی تمام زندگی وی را تحت تاثیر قرار داده و در ادامه فیلم لحظات بسیاری از آن به چشم می آید. چه در میان اعضای خانواده که هر یک به نوعی از او توقعی دارد و چه در اجتماع که گویی تختی خود را در برابر محرومان آن مسئول می داند. با این همه زیاده روی توکلی در نشان دادن احساس مسئولیت تختی در برابر خواسته های مردمان،فیلم را از بعد دراماتیک دچار چالش کرده و قصه خاص و پرکششی در این بستر شکل نمی گیرد. این چنین است که به تصویر کشیدن نحوه قهرمانی تختی در المپیک ملبورن اهمیت یافته و آن سکانس های درخشان درباره چگونگی برگشت جهان پهلوان مصدوم به مسابقه و کسب آن مدال طلای تاریخی شکل می گیرد. در عین حال سیاه و سفید بودن فیلم به خوبی به مدد آن آمده به طوریکه میان صحنه های بازسازی شده و فیلم های مستند آرشیوی،هماهنگی و قرابت قابل قبولی به چشم می خورد.
از سویی دیگر اشارات اثرگذار فیلم به عقاید سیاسی و تعلق خاطر تختی به دکتر مصدق و آیت اله طالقانی،ابعاد بیشتری از وجهه اجتماعی بودن تختی و ملی گرایی وی را آشکار می کند. با این که فیلم آشکارا سعی می کند به صورت کوتاه و گذرا به تعلقات عاطفی تختی اشاره کرده و طریقه آشنایی و زندگی خصوصی تختی با همسرش را آن چنان که باید مورد کنکاش قرار ندهد ولی فصل بگومگوی تختی و همسرش آن چنان قانع کننده هست که فاصله تفکرات و عقاید اسطوره و اطرافیانش را دریابیم. به خصوص آن جا که همسرش او را به خاطر این همه توجه به مردمان کوچه و خیابان سرزنش می کند و حتی از او می پرسد برای چه ازدواج کرده است؟ سوالی که تختی پیش تر در گفت و گو با دختر مورد علاقه اش (لیلی)،خود آن را مطرح می کند و البته پاسخی بر آن نمی یابد. همانطور که پاسخی بر خواسته های رفیق قدیمی اش در گلفروشی ندارد و هرچه دارد در طبق اخلاص می گذارد،حتی جانش را. و چه خوب که فیلم در نمایش صحنه های مرگ تختی متوسل به شایعات و اما و اگرهای تاریخی نمی شود و حقایق تلخ کوچ ناگوار یک اسطوره ی تنها،خسته و افسرده را نزدیک به آن چه که در واقع اتفاق افتاده به تصویر می کشد. با این همه فیلمساز از زبان راوی داستان به درستی تاکید می کند که تختی به خاطر نوع زندگی کردنش تختی شد،نه به خاطر نوع مردنش!

hotnews • دسته‌بندی نشده • 3 هفته پیش • dahio.com • ۱۳
0


دیدگاهتان را بنویسید